تبليغاتX
تن سو

تن سو

(شبنم)

 

آموزش توصيف يكی از پيش نيازهاي اساسي هر نوع نوشتني است.هر اندازه

در اين بخش كار شود بچه ها راحت تر مي توانند منظورومقصود خود را در قالب

داستان،شعر،خاطره و......بنويسند.آنچه مي خوانيد روش سودمندي در راه اين

آموزش است:

۱.در كلاس ميزي بگذاريد تا بتوانيد تعدادي شي روي آن قرار دهيد.

2.تعدادي شي انتخاب كنيد.اشيايي در نظر بگيريد كه اعضابراي توصيف

شان بتوانند علاوه بر بينايي تا جايي كه ممكن است از حواس ديگر

خود نيز بهره بگيرند.مثلا گياه يا شمعي معطر براي استفاده ازحس

بويايي،يك قوطي محتوي مقداري سنگ ريزه كه باتكان دادن آن صدا

ايجاد شود براي استفاده از حس شنوايي،واستفاده از كتابي كه جلد

زبريداشته باشد براي استفاده از حس لامسه و......

3.اشياء را در وضعيت هاي مختلف روي ميز بچينيد تا اعضابتوانند در

حين توصيف،موقعيت اشيا را نسبت به هم در نظر بگيرند،مثلا چيزي را

جلو شيي را جلو شي ديگر يا روي آن قرار دهيد.

4.به اعضا اجازه دهيد در گروههاي چند نفره براي شناسايي(مشاهده

،لمس،بوييدن و...)اشيايي كه چيده ايد كنار ميز بيايند وبا دقت ويژگيهاي

آنها را بررسي كنند.ازآنها بخواهيد كاغذ وقلمي همراه داشته باشند واز

مشاهدات وبررسي هاي خود يادداشت بردارند.

5.از اعضا بخواهيد به جاي خود باز گردند وپيش نويس متن خود را باعنوان

"وي ميز چه مي بينم"آغاز كنند.دانش آموزان بايد آنچه را كه روي ميز قرار

دارد با توجه به ويژگي وجزئياتي كه از نزديك در يافته اند بنويسند.

6.ازاعضا بخواهيدبراي توصيف اشياء در نوشته هاي خود جهت خاصي را

درنظر بگيرند تا توصيف شان نظم وترتيب داشته باشد وشنونده را سر در

گم نكند.مثلا اشيا را از سمت راست ميز به سمت چپ آن توصيف كنند

يابر عكس ويا از بالا به پايين و.....

7.ازاعضا بخواهيد تا آنجا كه مي توانند ويژگي هاي اشيا را در نوشته هاي

خود توصيف كنند تا شنونده بتواند اشيا ووضعيت قرار گرفتن آنها را در كنار

هم به راحتي در ذهن مجسم كند.از اعضا بخواهيد براي توصيف هر شي

توصيف از كل به جز يا از جز به كل را رعايت كنند.

8.نوشته اعضايي را كه زودتر كارخود را تمام كرده اند در حضورشان بخوانيد

وبا هم اصلاح كنيد.در صورت لزوم از آنها بخواهيد نوشته هايشان را كامل تر كنند.

9. از اعضا بخواهيد نوشته هاي خو را براي جلسات بعد پاكنويس كنند.

+نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت14:46توسط فاطمه ولادی | |



 

آب در چشمه متولد مي شود

در نهر راه رفتن مي آموزد

در رودخانه مي دود

ودر دريا بزرگ مي شود

 

آب در چاله مي ميرد

آب در دريا زندگي مي كند

ابرها فكر دريا هستند

ماهي ها حواس آب را پرت مي كنند

 

آب الفباي آبادي است

آب رودخانه را راه مي اندازد

آب عمر رودخانه را دراز مي كند

آب در رودخانه شنا مي كند

 

بعضي از كلمات آبدارند مثل خواب

آب بعضي از كلمات را ميگيرند مثل طالبي

آب بعضي از كلمات ترشند مثل انار

آب بعضي از كلمات نارنجي است مثل هويج

آب بعضي از كلمات آلبالويي است مثل زرشك

 

حالا نوبت شماست كه با كلمات بازي كنيد

منتظريم........

+نوشته شده در شنبه 14 آذر1388ساعت14:5توسط فاطمه ولادی | |



 عنوان روش: نوشتن خلاق

 شيوه:

اين روش روند نوشتن خلاق را بيان مي كندوحدود 25دقيقه زمان مي برد.

در طول زمان انجام اين روش،اعضاء آغاز داستان خود را مي نويسندوآغاز

داستان اعضاء ديگر را مطالعه مي كنندوادامه داستان آن را مي نويسند و

در مرحله آخر داستان عضو ديگري را مطالعه مي كنند وپايان آن داستان

را مي نويسند.

 اهداف كلي:

اين فعاليت اعضاء را تشويق مي كند همانطور كه در نوشتن متن هاي

خودشان خلاقيت به خرج مي دهند،در مورد نوشته هاي ديگران نيز يك

ديد انتقادي وتحليل گر داشته باشند.قابل توجه است اعضايي كه معمولا

در مواقع عادي به ندرت موفق به نوشتن مي شوند،در اين روش بسيار

مشاركت مي كنند.

 اهداف رفتاري:

1.نوشتن آغاز داستان ومعرفي شخصيت ها ومحل وزمان وقوع داستان

2.گسترش فعاليت هاي داستان

3.پايان دادن داستان

4.مطالعه وتجزيه وتحليل نوشته هاي ديگران

5.مديريت زمان

6.شناسايي كارهاي لازم براي خلق يك اثر هنري وحرفه اي

 

+نوشته شده در دوشنبه 9 آذر1388ساعت12:19توسط فاطمه ولادی | |



 

زنگ كلاس به صدادر آمد.بچه هاي كلاس دوم الف خيلي خوشحال بودند

چون آن زنگ انشاء داشتند،موضوع انشاء خاطره ي يك روز خوب بود،اما

زهرا خوشحال نبود چون انشاء ننوشته بود،تمام ديروز را به خاطره ي يك

روز خوب فكر كرده بوداما فكرش به جايي نرسيده بود.توي كلاس بچه ها

در مورد موضوع انشاء با هم صحبت مي كردندكه معلم آنها را به سكوت

دعوت كرد وحالا فقط صداي ورق خوردن دفتر نمره بود كه سكوت را مي-

شكست زهرا در دلش دعا مي كرد معلم اسم او را نبيند معلم اسم عاطفه

دوست صميمي زهرا را خواند.زهرا نفس راحتي كشيد اما مي ترسيد نفربعد

او باشد.عاطفه داشت وسط كلاس انشايش را مي خواند،زهرا سعي كرد

به انشاي دوستش گوش كند.عاطفه درموردديروز نوشته بود كه با هم به

كتابخانه كانون رفتند وبا دنيايي از كتابهاي رنگارنگ مواجه شده بودند،

زهرا با شنيدن انشاي دوستش تازه متوجه شد كه..........

                                                                    فاطمه چراغنورانی

                                                                                            عضو ادبی

عزيزان دوست نوجوان ما اين داستان رادرهمين جا رها كرده تا ببیند این

داستان چه مسیر هایی را می تواند طی کند شما مي توانيد درچند

جمله اين داستان را تمام كنيد؟

زهرا با شنيدن انشاي دوستش متوجه چه چيزي شد؟؟وچکار کرد؟

 

+نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر1388ساعت10:17توسط فاطمه ولادی | |



 

این داستان من است برای هر کس که می خواهد بداند چگونه دیوانه شدم.

در روزگاران بسیار دور روزی  از خواب عمیقی برخواستم ودر یافتم که همه

نقابهایم دزدیده شده اند،آن هفت نقابی که خود بافته ودر هفت دوره زندگانی

بر روی زمین بر چهره زدم.

لذا بی هیچ نقابی در خیابانهای شلوغ شروع بع دویدن کردم وفریاد زدم:

دزدها!!دزدهای لعنتی!

مردها وزنها به من می خندیدند وبرخی از آنها نیز به وحشت افتادند وبه

سوی خانه هایشان گریختند.چون به میدان شهر رسیدم،ناگهان جوانی

که بر بام یکی از خانه ها ایستاده بودفریاد برآورد:

ای مردم این مرد دیوانه است!

سرم را بالا آوردم تا اورا ببینم اما خورشید!!!!!!

برای نخستین بار بود که خورشید چهره بی نقاب مرا بوسید،پس جانم در

محبت خورشید ملتهب شد ودریافتم که دیگر نیازی به نقابهایم ندارم وگویی

درحالت بی هوشی فریاد بر آوردم وگفتم:

مبارک باد!مبارک باد آن دزدانی که نقابهایم را دزدیده اند.

این چنین بود که دیوانه شدم واما آزادی ونجات ورا در این دیوانگی یافتم.

آزادی ونجات از اینکه مردم از ذات من با خبر شدند.........

                                                                         " جبران خلیل جبران"

********

راستی هر روز چند نقاب عوض می کنیم تا محترم ویا معتبر بمانیم و

یا مورد تحسین دیگران قرار بگیریم.امابه قول خود جبران که در جای

دیگر می گوید:"ای دوست من!آنچه از من برای تو نمایان است من

نیستم،ظاهرم چیزی نیست جز لباسهایی فاخر،اما درونم که ذات

پنهان من است راز ناشناخته ای است که در اعماق من جای دارد."

راستی آفتاب بالا آمده بیایید نقابهایمان را برداریم.

+نوشته شده در چهارشنبه 20 آبان1388ساعت15:56توسط فاطمه ولادی | |



 

دلی که عشق ندارد و به عشق نیاز دارد،

آدمی را همواره در پی گم شده اش،

ملتهبانه به هر سو می کشاند.

خدا ، آزادی ، هنر و دوست، در بیابان طلب

بر سر راهش منتظرند تا وی کوزه ی خالی خویش را

از آب کدامین چشمه پر خواهد کرد؟؟؟


دکترعلی شریعتی

+نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت17:31توسط فاطمه ولادی | |



 

تا چند سال پيش حتي تصورش را هم نمي كرديم كه شاعري در شعر،

آن هم در قالب رباعي ،كلمات عجيب ودور از ذهن بياورد!يا شايد به ذهن

 هيچ يك از ما نمي رسيد رباعي اي بخوانيم كه در هيچ كدام از مصراع هايش

قافيه رعايت نشده است،اما امروز كه كتاب "كم كم كلمه مي شوم"

جليل صفر بيگي را مي خوانيم،مطمئن مي شويم اتفاق ها ي تازه اي در دنياي

شعر وشاعري افتاده وقرار نيست هميشه رباعي ها يي به سبك خيام با

همان لحن وفضا وواژه ها بخوانيم.

نو آوري در عرصه ي ساختار وقالب رباعي

صفر بيگي در بسياري از رباعي هايش ساختار وچهار چوب

سنتي رباعي را كاملا" در هم ريخته است در رباعي هاي

او به مواردي بر مي خوريم كه ديگر تعريف رباعي وخصوصياتي

كه در كتب قديم براي آن برشمرده اند،در مورد آنها صدق

نمي كند.مانند رباعي زير كه در هيچ كدام از مصراع هايش

قافيه رعايت نشده وتنها وزن رباعي دارد:

مي خواستم اين شعر رباعي باشد

اما چه كنم قافيه اش اندك بود

در دفتر سرنوشت من دست ببر

بين من ومرگ ويرگولي بگذار

و گاهي رباعي اي مي خوانيم كه فقط رديف دارد وقافيه ی

مصرع آخر آن نقطه چين است:

اين شعر فقط قافيه دارد هيچ است

يك قافيه ي پوچ كه آن هم هيچ است

هيچ است رديف وقافيه هم هيچ است

نه قافيه هم هيچ ندارد........است

به نظر مي رسد شاعر در اين رباعي ها از سر تفنن و

سرگرمي دست به سرودن زده وحرف زيادي براي گفتن

 نداشته است.او نه ادعاي ابداع وخلق قالبي جديد و

ابتكاري داردونه قصد دارد حرف عميق،فلسفي وبزرگي بزند،

بلكه خود نيز از اين موضع پايين به خاطر اين بازيگوشي

شاعرانه وبه هم ريختن ساختارسنتي رباعي ازخيام عذرمي خواهد:

راهم راهم راهم راهم راهم

گم گم گم گم گم گم درراهم

من آبروي رباعيت را بردم

خيام!من از تو معذرت مي خواهم!

              نو آوري در حوزه ي زبان شعر..............

                                      پيشنهاد مي كنم ادامه مطلب را حتما" مطالعه كنيد.

 


::ادامه مطلب::

+نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت15:28توسط فاطمه ولادی | |



 

"اگر در خود میل به سرودن ونوشتن یافتی که راز آنرادیگران ندانند،باید در

تو سه چیز باشد:

شناختی،هنری وسحری یعنی شناخت موسیقی کلمات،هنر ساده

 وبی پیرایه نویسیوسحر عشق وعلاقه به آنان که نوشته های تو را

 می خوانند.

شاعر مانند سلطان مخلوعی است که در میان خاکستر های قصر

خویش نشسته ومی کوشدتا از این خاکستر ها تصویری بسازد،زیبا وشیوا.

پس اندیشه های نابی راکه با خود داری با سرودن ونوشتن آزاد کن."

                                                                                      جبران خلیل جبران

گاهی انسان مطالبی رو می خونه که ممکنه یه جاهایی از اون رو متوجه نشه

 اما چون بزرگی اون رو گفته مطمئنه که رازی در اون نوشته هست درست

مثل الان.متن بالا رو جایی به چشمم خورد وخیلی ازش خوشم اومد،

یه حرفی برای گفتن داشت ولی راستش رو بخواین این قسمت رو که گفته:

"شاعر مانند مخلوعی است........" خوب متوجه نشدم (خاکستر های قصر خویش!!!!!!)

دوستان خوب حتما" کمکم خواهند کرد منتظر نظرات خوب شما هستیم

+نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت12:7توسط فاطمه ولادی | |



 

سلام.

دوستان در مشاعره ی هفته قبل کم لطفی کردندوکمتربه ما سر زدند

این هفته بیشتر مهمان ما باشید

مشاعره ی این هفته دو چندان زیبایی داره

چون

مشاعره ی این هفته را با بیتی از یک عضوسابق کارگاه ادبی

 مرکزشروع می کنیم و قرار هم براین که شما دوستان هم تاحدامکان

ازاشعارشاعران معاصردرمشاعره استفاده کنید.

بسم الله............

بگذر توازمن باتوبودن راامیدی نیست

من برگ ریزانم،تونبض سبزجالیزی 

+نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت0:5توسط فاطمه ولادی | |



سلام دوستان شاعر

همراه مشاعره ی این هفته ی ما باشید:

تو فارغی وعشقت بازیچه می نماید

تاخرمنت نسوزد احوال ما ندانی

منتظرشماهستیم

+نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388ساعت10:19توسط فاطمه ولادی | |



واما مشاعره ی هفته

منتظرابیات زیبای شما هستیم

 

گیرم که برکنی دل سنگین زمهر من

مهر از دلم چگونه توانی که برکنی؟

+نوشته شده در شنبه 11 مهر1388ساعت14:31توسط فاطمه ولادی | |



 

 

     لیلی،خدا وعشق

 

خدا مشتي خاک برگرفت. مي خواست ليلي را بسازد،

از خود در او دميد. و ليلي پيش از آنکه با خبر شود، عاشق شد.

سالياني ست که ليلي عشق مي ورزد. ليلي بايد عاشق باشد.

زيرا خدا در او دميده است و هر که خدا در او بدمد، عاشق مي شود.

ليلي نام تمام دختران زمين است؛ نام ديگر انسان.

خدا گفت: به دنيايتان مي آورم تا عاشق شويد.

آزمونتان تنها همين است: عشق. و هر که عاشق تر آمد،

نزديکتر است. پس نزديکتر آييد، نزديکتر.

عشق، کمند من است. کمندي که شما را پيش من مي آورد. کمندم را بگيريد.

و ليلي کمند خدا را گرفت.

خدا گفت: عشق، فرصت گفتگو است. گفتگو با من.

با من گفتگو کنيد.

و ليلي تمام کلمه هايش را به خدا داد. ليلي هم صحبت خدا شد.

خدا گفت: عشق، همان نام من است که مشتي خاک را بدل به نور مي کند.

 


 و ليلي مشتي نور شد در دستان خداوند 

 

عرفان نظر آهاری

+نوشته شده در شنبه 4 مهر1388ساعت10:8توسط فاطمه ولادی | |



به یاد کسی که تمام جمعه ها انتظارش رابه گوش جاده ها جار می زنند:

یا درد وغمی که داده ای بازش گیر

یا جان ودلی که برده ای بازش ده

.

.

.

"ه"بده

+نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388ساعت16:49توسط فاطمه ولادی | |



سلام دوستان

 

شرمنده ام از اینکه یک هفته ای به دلیل مشکلاتی که در سرعت اینترنت پیش آمده بود

نتوانستم به روزباشم.

به جبران هفته ای که گذشت از همین الان در پست بعد مشاعره ی هفته ی،

هفته ی آینده رو شروع میکنم.

+نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388ساعت16:38توسط فاطمه ولادی | |



سلام

به نام او.........

واما مشاعره ی هفته

گر نه مراد من دهی تن به هلاک می دهم

چند به وعده خوش کنم جان به لب رسیده را؟

رهی معیری

.

.

.

"الف" بده

 

+نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت9:48توسط فاطمه ولادی | |



با اجازه سهراب

با عشقي سرشار از تو مي نويسم اي نام آشناي ديرينم

وتو را در لاي شب بو ها وتو را رد پاي آن كاج بلند،وتو را در اين نزديكي،نزديكتر از خود هجا مي

كنم،وتو را اي خداي من روي آگاهي آب،روي قانون گياه پيدا مي كنم.

خداي من

 اي همه جا تو

قبله ي من كعبه نيست،قبله ي من روي اقاقي هاي سهراب بنا شده است.

خداي من

 آن زمان كه آب بي فلسفه مي خوردم،توت بي دانش مي چيدم،لحظه ها را با هيچ صدايي

آشنا نكرده بودم.

و اي خداي من

اكنون در تكاپوي لحظه هاي با تو بودن مي نويسم،كه شب بوها قامت گيرندوتو را اي روي تو

قبله ي لحظه هاي دوست داشتن به اهتزاز ابديت برافرازند ونام تو را بر بلنداي تاريخ زمان حك

كنند.وآن وقت با یاد سهرابها می توان عشق را فهمید.

                                                                                             ژاله حسینی

                                                                                                                      عضو کارگاه ادبی

                    

 

+نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت12:51توسط فاطمه ولادی | |



                                            ترجمان چشم تو

هر چه با ما بیشتر امروز وفردا می کنی

بیشتر دل را به خود مشتاق وشیدا می کنی

ترجمان متن چشمان توکاری ساده نیست

خود بگو در عشق،چشمت را چه معنا می کنی؟

داستان حزن چشمانت معمایی است سخت

کی برایم حل این رمز ومعما می کنی؟

رویش دست دعای ما برای روی توست

یک دعادر حق خود این گونه آیا می کنی؟

ای به دنبالش کشیده روز وماه وسال را

شک ندارم باز هم امروز وفردا می کنی.

                                                                  رشید حسینی

                                                                      مربی ادبی مرکز شاهین دژ

                                                                              

+نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388ساعت12:0توسط فاطمه ولادی | |



دوستان شاعر

 بیت بعد رو شما بگید

پیراهنی از تار وفا دوخته بودم

چون تاب جفای تو نیاورد کفن شد

طالب عاملی

 

+نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388ساعت11:14توسط فاطمه ولادی | |



سلاااااااااااااااااااااااااااام

 

شنبه منتظر اولین بیت مشاعره هفته باشید تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com                        تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com                   تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

 

+نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت12:19توسط فاطمه ولادی | |



می دونی بزرگترین غصه ی یه شاعر چیه؟

این شعر از اون شعراست که من شاعرش رو ندیدم وفقط اسمش رو از یکی از دوستان

شنیدم،وشنیدم که سالها پیش همش فکر میکرده که این شعر یه حرفای نگفته داره.اینقدر

این شعربرام عزیز بود وغصه شو خوردم واینقدر زمزمش کردم تا بالاخره خود به خود

یه چیزایی بهش اضافه شد،بهتره اسم این شعررو بذارم محصول مشترک دو

دوست ناشناس.

اول شاعر:(طاهره رنجبرخراسانی)

                                                     " انگار همشه آه دارد چشمت

                                         یک کفتر پر سیاه دارد چشمت

                                    چپ چپ که نگاه می کنی می ترسم

                                          اذیت نکنش گناه دارد چشمت"

ومن:

                                      " چشمان تو کوچه ی بمبستی است

                                          تنها به بهار راه دارد چشمت

                                       همبازی من نمی شوی می دانم

                                       یک کودک سر به راه دارد چشمت"

+نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت13:14توسط فاطمه ولادی | |